|
|
تولدم مبارک...؟ |
|
|
سلام آره ...؟ جمعه ۲۴ تیر... تولدم مبارک . بدم میاد از این که بخوام چند تا عکس شیرینی یا تولدت مبارک بندازم...؟ ببخشيد كه خيلي وقت بود چيزي ننوشته بودم آخه ديگه سكوتم به دستهام هم رسيده بودنند اونها هم نمي خواستن من و ياري كنن آخه اونها هم به ياد دستهايه زيباش فرياد مي زدن فريادي كه پر بود از سكوت من و تو ... به برگ خيره شده بود و بر لب چيزي زمزمه مي كرد. باد تندي وزيد و زمزمه اش را خاموش كرد. كاش مي دانست كه نمي بايست به برگ هاي پاييزي دل سپرد ... و عشقش زير پاي عابران، له شد. باورم نمیشه... هميشه توي اين باور بودم كه تا آخر، آخرش تا جايي كه زندگي براي من و تو به پايان برسه، با هم هستيم.آره نازنين بد جوري به خندهات و به نگاهاتو به صدات عادت كرده بودم. ديگه شده بود عادت هميشگي كنار لبه باز پنجره چشم انتظار اومدنت بنشينم و از دور برات دست تكون بدم. تقسير تو بود، آره تو...؟ چون هميشه تو چشات برق شادي اميدي موج مي زد. هميشه نگاهات من و از نگروني در مي آورد و به من مي گفت، نازنين هستم تا آخرش تو مال منيو كنار هم ... ولي كو ... كو ...؟ اون همه لطف و صداقت كو اون همه مهربوني، برگرد ! برگرد !!! آخه ديگه طاقت دوري تو را ندارم. تا كي يه گوشه تنها بشينم كنار در باز پنجره به اميد اينكه بر مي گردي... بر مي گردي... آيا ...؟ آره ساكتم، ساكتم از روزي كه تو رفتي و نيستي كنارم، اما تو قلبم دارم يه دنيا شكايت از فرياد سكوتم ... تو دلم دارم يه دنيا از غم نداشتن صداي سكوتم...؟ منتظر مي مونم تا تو برگردي. عيبي نداره مهم براي من آرامش و راحتي توووووِ پس به خواب بدون لالايي و قصه كه همه چيز ديگه تموم شده، كار اين زمونه، شكستن دلِ عاشق شده، تويي كه خودتو سپردي به خروارها خاك سرد. آيا........... نه ........... نمي دونم............. اي كاش...... اصلاٌ تقصير من و تو نبود كار خدا بود. ما هيچ دخالتي تويه سرنوشتمون نداريم. قسمت من اينه كه تويه اين دنيا تنها باشم و قسمت تو تويه اون دنيا... اما كي گفته آدم عاشق تويه اين دنيا تنها مي تونه بمونه...؟ كي .... كي گفته ....؟
اميدوارم شما دوستان براي نوشته هاي من ارزش قائل بشيد و اين امر را با نظر دادن به اين مطلب ... تا بعد...؟ |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه 23 تیر1384ساعت 17:20  توسط رامین |
|
||
|
|
اانتظار هر نگاهم |
|
|
سلام دوستان معذرت ميخوام كه ديگه كمتر آپلود ميكنم از همه شما دوستان عزيزم ممنونم كه هر موقعه on ميشيد يه سر به كلبه تنهايي من مي زنيد.امروز داشتم باخودم فكر مي كردم كه اگه اشتباهات وجود نداشتن ميشود خيلي آسوده تر زندگي كرد. بعضي ها اعتقاد دارن كه همين اشتباهات زندگي را زيباتر ميكنه. بعضي ها به اين اعتقاد دارن كه باعث كسب تجربه ميشه. بعضي ها معتقد هستند كه زندگي را از بين مي بره. آره منم همين را ميگم خيلي از اشتباهات غير قابل بخشش حتي اگه اون اشتباه لفظي باشه. مثل اشتباهي كه باعث اين اتفاق شد: تو هم رفتی...امروز ديگه مطمئن شدم که تو هم منو با خودم گذاشتی و گفتی بدرود...داشتم به تو و پاهات که آروم آروم روی سنگ فرش خيابون قدم می گذاشتند و دور می شدند نگاه می کردم...اصلا باورم نميشد که اين تويی...يعنی توهم از من بريدی و حاضر به ترک کردن من شدی و رفتی؟!!!لحظه و لحظه کوچکتر ميشدی...ولی مصيبت رفتنت برای من بزرگ تر می شد...تا اينکه به خودم اومدم و بدنم رو ديدم که از ترس تنهايی به خودش ميلرزيد...نفسهام تند شده بود...بغض گلوم رو ميفشرد...دست خودم نبود...دو قطره اشک از دو ديده ناباور من سر خوردن و صورتم رو نوازش کردن و به روی زمين افتادند...اشکها آنقدر زياد شدند که ديگه چيزی رو درست نمی ديدم...همون لحظه بود که برگشتی و برای بار آخر من رو نگاه کردی...ولی من نتونستم چهره ات رو ببينم به جای من اشکهای من تو رو ديدند و برای تو دست تکون دادند...سرم رو پايين گرفتم...ديدم زير پام خيس شده...وقتی برگشتم و رفتم،برگشتم يک نگاه به عقب انداختم ديدم جای پاهام روی زمين خيس از گريه نمايان شده بود...ياد لحظه ای افتادم که با هم زير بارون ايستاده بودم و حرف ميزدیم،بعد که رفتيم جای دو تا پا روبروی هم روی زمين خيس نمايان شده بود...آه که اين بار يک جای پا بود و جلوش هم خالی بود...آخه اون پای ديگه رفته بود...اينبار خيسی زمين از بارون نبود از نبود او پای دومی بود...اون که رفته بود و به من گفته بود بدرود ای... مثل برگی خشک و تنها روی شاخه موندم اينجا می ترسم... توی چنگ وحشی باد برم از خاطر و از ياد بپوسم... تو شتاب لحظه ها من با خودم يکه و تنها می دونم... تو سراب اين افق تا سفر نهايت اينجا می مونم... مثل يه غروب تنها که ميشينه پشت ابراااااااااااا يه سکوت بی پناهم............ توی اين بيهودگی ها لحظه هارو ميشمارم... انتظار هر نگاهم...
نظر یادتون نره روی این نوشته آبی زیر کلیک کن ...!! |
||
|
2
نوشته شده در شنبه 20 فروردین1384ساعت 12:20  توسط رامین |
|
||
|
|
میلادت مبارک 84... |
|
|
سلام نمی دونم چی بگم آخه عیدی برای من وجود نداره اصلاٌ عید چه معنایی داره اصلاٌشادی چه معنایی داره... اما با این حال من هم به نوبه خودم عید باستان رو به همه شما دوست های عزیزم تبریک میگم و براتون سالی پر برکت و پر از شادی آرزو دارم. میلادت مبارک ۸۴... سال ۸۳ هم تموم شد...چه زود گذشت...چه قشنگ و چه زشت گذشت...چه زيبايی ها داشت و چه زشتی ها...چه شيرينی ها و چه تلخی ها... .ولی کجا رفت؟به ۸۴ چه چيزهايی ياد داد؟؟؟چه حرفهايی به گوشش گفت؟چه نصيحتهايی بهش کرد؟؟؟گفت مواظب آدما باش..گفت از آدما انتظار نداشته باش...براشون خوبی کنی قدرت رو نميدونن...براشون بدی نکن ولی انتظار بدی داشته باش...اين آدما دلشون سنگ شده...اين آدما محبت يادشون رفته...اين آدما ديگه عشق رو نمی فهمن...اين آدما...سيری ندارن...اين آدما هميشه قدر نشناسن... . سال ۸۴،ميلادت مبارک... .با ما خوب باش و خوب طی کن.ما قدر خوبی هات رو نميدونيم...تو که بدی نداری...تو تازه به دنيا اومدی.چه می فهمی بدی چيه؟چه می فهمی دل شيکستن چيه...ماييم که به تو اين چيزها رو ياد ميديم.تو زيبا اومدی...با قشنگ ترين حالت که ميشه...با بهار... .تو با خوبی شروع کردی ولی فکر نکردی که آدما همشون خوب نيستن...تو مهربونی...زيبا ميای با ارمغان طبيعت...ولی از ما بدی ياد ميگيری...تازه می فهمی که هميشه هم نبايد خوبی کرد...می فهمی که ما آدما لايق خوبی نيستيم... .اونوقت غصه ميخوری و پير ميشی...می فهمی که بهار برای ما خيلی زياده...بعد از غصه داغ ميشی و تابستون رو مياری...بعد ديگه نمی تونی تحمل کنی...بعد هم يواش يواش پير ميشی و اشک ميريزی...اشکت همه جا رو ميگيره...همه طبيعت سبز رو ميگيری و بهش ميگی که اين آدما لياقت خوبی و سبزی رو ندارن...پس از غصه زياد مريض ميشی و يواش يواش ميری که از دنيا بری و مرگ به سراغت مياددد.... ولی خوب زياد هم از حرفهای من ناراحت نشو...شايد که آدما خوب شدن..آخه اين آدما دلشون ميخواد که خوب بشن...از خدا هميشه موقع تولد تو يا بچه هات کمک ميگيرن و دعا می کنن...ولی خوب چه ميشه کرد که آدمن و آدمها... . کمکمون کن تا مثل تو خوب باشيم... . من را فراموش نکنید حتماٌ نظر بدید (روی این شعر آبی کلیک کن) |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه 30 اسفند1383ساعت 20:7  توسط رامین |
|
||
|
|
آفتاب خاموش... |
|
|
من که می دونم من که خوب می دونم یه روزی از این روزها یه روزی از این روزایی که تو دلم پر از غم عمرم به آخر می رسه آره خوب می دونم که نوبت خاموشی چراغ عمره من خیلی سهل و آسان می رسه. من که می دونم که تا سرگرم عشق و بزم و مستی ام ... مرگ ویرونگر چه بی رحمانه مثل تو شتابان می رسه پس چرا پس چرا عاشق نباشم پس چرا عاشق نباشم من که می دونم به این دنیای به ظاهر زیبا من که می دونم به قفس این دنیا هیچ اعتباری نیست بین من و مرگ ویرونگر قول و قراری نیست من که می دونم یه روزی از این رزوها که گم شدم تو فکر تو من که می دونم یه روزی از این روزها که خودم و تازه ... اجل نا خوانده و بیدادگر سرزده میادو من و با خودش می بره راه فراری نیست نیست نیست.... پس چرا عاشق نباشم پس چراااااااااااااا...؟؟!!!!! اون روزها ما دلی داشتیم واسه بردن جونی داشتیم واسه مردن کسی بودیم کاری داشتیم پاییز و بهاری داشتیم تو سرا ما سری داشتیم عشقیو دلبری داشتیم
با ورم نميشه دستات تويه دست من نباشه رو درو ديوار خونه گرد تنهايي مونده باشهتو هموني كه ميگفتي تو دنيا هيچكي مثل من پيدا نميشه تو هموني كه ميگفتي قلبم ماله تو باشه واسه هميشهباورم نميشه كه چشمات بره ماله ديگرون شه با غريبه آشنا باشه با غريبه مهربون شه
|
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه 19 اسفند1383ساعت 21:23  توسط رامین |
|
||
|
|
براي چي بايد جشن گرفت... |
|
|
آره چند هفته اي هست كه كلاٌ از بين رفتم فكر ميكردم تا ولنتاين حتما ديگه ... اما نشد دوست عزيزم تعجب نكن با ديدن اين عكس. چون ديگه من روزي ندارم كه بخوام با خوشي شب كنم ديگه حرفي ندارم كه بخوام تويه اين تنهايي تو اين روز بهت بگم اما يادت باشه هنوز منتظر عروسكي هستم كه هيچ وقت برام نگرفتي و فقط دروغ...
البته فكر نمي كنم كه تعجب كنيد چون اگه مطالب قبلي ايه منو خونده باشيد متوجه ميشيد كه ... معذرت اصلا حوصله ندارم در مورد تاريخچه ولنتاين بنويسم و اصلا اين روز را دوست ندارم و اگه بتونم به كل اين روز را از ذهن همه مردم پاك مي كنم تا ديگه كسي نباشه با خاطرات گذشته ... اين مطلب را به خواهش چند از دوستانم نوشتم راستي مهم تر از ولنتاين فرارسيدن محرم الحرام را به همه شما دوستاي عزيزم تسليت ميگم واقعا ماه جالبيه بچه ها تويه اين 10 روز هر كاري داريد ولش كنيد يه سر به اين تكيه ها بزنيد البته اگه ميخوايد خالي بشيد از هرچي ... به نقل از بزرگي ميگن كه امام زمان(عج) اشخاص مراسم امام حسين را خودش مشخص ميكنه يعني مداح روحاني و مردم اي كه بايد اون روز تويه اون مراسم شركت كنند را خود امام براشون كارت دعوت ميفرسته اميدوارم كه براي من هم بفرسته...؟؟؟ حتما ادامه خاطرات پارسا جون را تا چند روز آينده مينويسم. (آيدين) راستي داري خيلي زود فرامو...!!!!!!!!!!!!!!! واقعا ازتون ممنونم كه لطف داريد و به كلبه تنهايي من سر ميزنيد اما خوشحال ميشم اگه موقعه رفتن درب كلبه را نبنديد تا بازم..."""" سكوت تنها عملي هست كه ميتونيد همه حرفهاي دلتون را ....
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه 26 بهمن1383ساعت 22:57  توسط رامین |
|
||
|
|
هديه تنهاي من ... |
|
|
من از نهایت شب حرف می زنم من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف میزنم اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم رامین حالا شما بنويسيد براي دل تنگم شك نكن روي اين شعر آبي كليك كن
|
||
|
2
نوشته شده در شنبه 17 بهمن1383ساعت 22:15  توسط رامین |
|
||
|
|
پرنيان سرد |
|
|
وقتی كه نمی توانی بوسيله كلمه ها صداقت شقايق را به قلبت ثابت كنی وقتی كه كلمه ها دست به دست هم ميدهند تا تو را در گذر زمان به دست بيابان تنهايی و فراموشي بسپارند.وقتی كلمه ها آنقدر لطف ندارند تا دستانت را برای سرودن شعری ياری كنند.وقتی می فهمی كه بايد حتی از كلمات و روح آسمانيشان هم نا اميد شوي آن وقت سكوت زيبا ميشود.آن وقت همه از سكوتت می فهمند كه تو چقدر آسمان را دوست داری و اين زمين را در مقابل يك تكه ستاره ی خاموش هم نمی پذيري سلام من برگشتم تا بازم شروع كنم به نوشتن اما فكر ميكردم اين بار بتونم از اميد به آينده بنويسم كه اين بار هم نشد. من از تمامي دوستاني كه توي اين چند روز من نبودم و كلي برام آف ف گذاشته بودن ممنونم .امروز مي خوام سرگزشت يكي از دوستانم را بنويسم كه فكر كنم با خوندنش اشك از ... اما اگه شما دوست عزيز كه داري ميخوني پسري يكمي تجربه كسب كن و اگه دختري يكمي ساده بگير اونقدراهم كه فكر ميكني پسرها ... نيستن. فراموش نكنيد حتماٌ نظر بديد چون تويه اين تنهايي نياز دارم
آخرين نامه دل پارسا به (پ) سلام عزيزم. مي دونم كه از دست من خيلي ناراحت هستي اما چيكار كنم مجبور بودم هرچي تو دلم بود را براي تو بگم. وقتي كه حرف هام و نمي زدم ميگفتي كه چيه همه حرفهات را نيمه مي زني ولي حالا كه گفتم پا گذاشتي روي دلم و هرچي خواستي گفتي هيچ حرف ات تا به حال برام بد نبوده اما اين حرف ات كه گفتي من و تو به درد هم نمي خوريم برام باوراش مشكله. چرا اين حرف را بعد از گذشت اين همه ماه داري ميگي چرا همون روز اول نگفتي كه ما به درد هم نمي خوريم .آره مي دونم دلت سوخته بود براي من آخه فكر ميكردي كه... آره از اون روز كه حرف از جدايي زدي ديگه حتي اسم خودم را هم فراموش كردم هركاري مي خوام بكنم مياي جلوي چشمام و من را ... يادش بخير اون روزايي كه زنگ مي زدم و تا ساعتها با هم صحبت مي كرديم آره ياداش بخير اون روزايي كه من را قال مي زاشتي. نمي دونم آيا مي دوني تنهايي يعني چي. فكر نمي كنم كه بدوني تو هميشه سرت شلوغ بوداش حتي براي مني كه به ظاهر عزيز دلت بودم. تو لذت داشتن خواهري خوب مادري خوب كه بتوني با هاشون درد دل كني را حس كردي. آره تو چون خوب بودي همه براي تو خوب بودن اما من چي مني كه بد بودم و همه براي من بد.. من فكر ميكردم تنها خوب من تويي اما حالا كه دست گذاشتي رويه جدايي دارم احساس ميكنم كه هيشكي تو دنيا من را دوست نداره. چند روز پيش وقتي گفتي كه بايد از هم جدا بشيم يه مسير بسيار طولاني را پياده رفتم تا خونه. همين طور كه داشتم روي برفهاي كنار خيابان راه ميرفتم حواسم نبود و نزديك بود يه متوريه به من بزنه اما ... رفت اش اما چند لحظه ديگه برگشت اومد به من گفت عاشقي اولش اظهار نكردم گفتم نه مشكل دارم مي خوام كمي فكر كنم.بعد كمي با هم صحبت كرديم متوجه شدم كه اون درداش خيلي بيشتر از من وقتي زندگيش را براي من گفت يكبار ديگه بايه لبخند زيبا گفت من كه فكر نمي كنم مشكلي داشته باشي جز درد عاشقي يه لحظه كنترل ام را از دست دادم و ابرهاي بهاري چشمام شروع به باريدن كردن اون دوست چند لحظه اي من را بغل كرد و گفت عاشق شدن يك حادثه است ولي جدايي يك قانون پس فكر اش را نكن بيا دلت را بزن به دريا برو تا عمق تنهايي ببين تنهايي چه صفايي داره. گفتم چطور ميتوني اين حرف را بزني وقتي ريشه وجودم از من داره جدا ميشه وقتي كه تنها دليل بودنم داره من را تنهامي زاره چطور ميتوني اين حرف را بزني وقتي كسي كه به من ميگفت قلبت ماله من باشه. داره به سادگي يك قصه از من جدا ميشه. آره عزيزم براي من سخته كه بخوام ازات جدا بشم اما چيكار كنم كه تو من را دوست... آره خوب مي دونم بهت توهين كردم آره خوب ميدونم كه با هات بد رفتاري كردم آره مي دونم تويه اون نامه هرچي اومد تو دهنم بهت گفتم . اما خوب ازات معذرت خواهي كردم اگه فراموش كردي الان دارم ازات معذرت خواهي ميكنم منو ببخش و حاظرم هر حكمي (جز جدايي) كه دلت مي خواد ... بخدا حتي اگه حكم مرگ با دار باشه را مي پذيرم مي دوني براي چي اين حرف را ميزنم اخه اونوقت مي دونم كه من را بخشيدي و حداقل براي يك دفعه هم كه شده من را دوست داشتي درسته شايد ديگه وجود خارجي نداشته باشم اما همين كه تويه جاده هاي فرعي زهنت سير ميكنم برام كافيه. ولي اينطور كه تو خواستي جدا بشيم . ميدونم ديگه هيچي از من نمي مونه تويه ذهن ات حتي يك برگ خشك... توی نگاهت عشقو ديدم ، تپش قلبو شنيدم توی جاده های احساس من به عشق تو رسيدم توی کتابا عشقو خوندم عکس خورشيدو سوزوندم جای خورشيد توی کتابا نقش چشماتو نشوندم توروخدا برگرد من خيلی دلم واست تنگ شده ... من خيلی دوستت دارم ... به حرفات ، به دلداريات ، به مهربونيا و محبتات نمی دونم ديگه چه جوری بگم که خيلی بهت احتياج دارم ... ...از روزی که تو رفتی پريده رنگ شادی اما خورشيد می تابه مثل يه روز آبی چطور هنوز پرنده داره هوای پرواز چطور هنوز قناری سر ميده بانگ آواز مگه خبر ندارن تو نيستی در کنارم چرا بهت نگفتن بی تو چه حالی دارم لعنت به اين تنهايی دلم برات تنگ شده
قبل از اينكه به هم جواب بدي دل تو دلم نبود با خودم ميگفتم كه نكنه بگه ديگه نمي خواد با من باشه ولي همون لحظه يكي تو دلم ميگفت برو بابا مگه ميشه اون دوست داره يعني تو انقدر ارزش اين را نداري كه وقتي حقيقت را متوجه بشه ديگه نخواد با ... چه مسخره روز تولد من تو تصميم گرفتي كه يك تبر بخري و روز تولدات خريدي و به من هم نشون دادي و تو سالروز ديدارمون اون تبر را بالا اوردي تا به ريشه من بزني اما فقط يك لحظه قفلت كردي و من فرار كردم و حالا تويه روزي كه اولين قرار را گذاشته بودي تا من بيام خونتون(البته كنسل شد)اين تبر را محكم زدي به تنه من آخه تو فكر نكردي كه روي اين درخت پرندها به تن خستگيشون ... آخه تو فكر نكردي اگه اين تبر را بزني ديگه مسافراي جاده غم كجا ميخوان ... آره تو فارغ از هر فكري فارغ از هر بود و نبودي زدي آره زدي طوري كه ديگه هيچي نمونده از من جز چندتا ريشه نازك كه اونها هر لحظه احتمال داره با پا گذاشتن مسافري از بين بره. من ميخواستم بعد از جدا شدن از تو 40 روز لباس مشكي بپوشم تا به كل براي من از بين بري. اما كمي كه فكر كردم متوجه شدم كه ديگه اختيار فكر خودم دست خودمه و تو هيچ نقشي نمي توني داشته باش به همين دليل تصميم گرفتم كه تويه فكرم پرورش ات بدم طوري كه يه روزي اگه ... يادته وقتي از كنار اون ... گذر ميكرديم ميگتي كه ببين جهزيه من را بايد از اينجا بخريم يادته وقتي داشتيم از توچال بر ميگشتيم تو اون خونه هرو ديدي و گفتي كه بايد تويه اين خونه زندگي كني... اما حيف كه زود گذشت. وقتي كمي به دوروبرم كه نگاه ميكنم مبينم حتي كبوترها تويه اين سرما اومدن بيرون و هركدوم به يه نحوي به من تسليت ميگن . وقتي مي بينم كه ... آره وقتي تو بودي من مي دونستم كه كسي را دارم تا وقتي لم گرفت بهش تكيه كنم اما حالا كه رفتي تكيه گاهم شده باد كه هر چي از دل تنگم براش ميگم خيلي زود... خوب دوستان عزيزم بقيه اين نامه را براتون خواهم نوشت اما يادتون باشه كه قسمت همه رفتنه اگه كسي بگه من ميمونم چون دوتامون ميخوايم بازم بايد بدونه كه ... اميدوارم هيچكدومتون به درد پارسا جونم دچار نشيد اما يادتون باشه يه دوست مثل يك گل رزي كه به دل همه ميشينه اما تا نشست سعي كنيد كه خوب بهش برسيد تا ريشه هاش براحتي از ريشتون جدا نشه خيلي پارسا دوست داره كه عنوان اين مطلبش را بزارم پرنيان سرد به همين دليل اين كار را هم كردم براش دعا كنيد غم: وقتی به دنيا آمدم صدايی در گوشم طنين انداخت و گفت تا آخرين لحظه عمرت با تو خواهم ماندگفتم تو کيستی ؟؟؟ گفت : غم!!خيال کردم غم عروسکی است که ميتوان با آن بازی کردو حال که فکر ميکنم ميبينم خود عروسکی هستم
حالا نوبت شماست كه بنويسيد كليك كن حداقل براي دل من |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه 7 بهمن1383ساعت 23:37  توسط رامین |
|
||
|
|
من تنها را تنها تر کن ... |
|
|
آخه چقدر بهت بگم برو؟! چقدر باید بهت بگم برو راحتم بزار؟! چرا حرف تو گوشت نمیره؟! از جونم چی می خوای!! دوبار داشتم اون روز زیر بارون قدم می زدم که بازم اومدی...؟! بدون اجازه هم که میای... از دستت راحتی ندارم... بعضی وقتها زیاد میای ! بعضی وقتها کم... ولی ازات خواهش می کنم تو را به بهترین ات دیگه نیای لطفا... ولی از ته قلب نمی خوام!! خوب چیکار کنم دیگه؟!خیلی سرکش شدی... خیلی پر رویی!!!! آخه تو خودت از من ... پس چرا دست از سرم بر نمی داری!!! یه روز اومدم زرنگی کنم ... رفتم یه قفل بزرگ خریدم که در را چفت کنم... ولی اومدی و قفل را هم شکوندی!! اگه میگفتی که چی می خوای از جونم اینقدر ناراحت نمی شدم.... موقعی هم که میرسی به ما زبونت را موش میخوره. کارت شده فقط اومدن... بعداش یه نگاه عمیق کردن و بعد هم رفتن... نمی دونم چیکار کنم ... تو را خدا حرف بزن ... ازات خواهش میکنم...!دیگه بسه هرچی اومدی تو فکرم و ذهنم رو مشغول کردی ... این فکر من از دست تو آسایش نداره... افکارم رو پریشون کردی... باید چیکار کنم که دیگه نیای به فکرم....!!1تقصیر خودمه ....... چون دوست دارم امیدوارم شما هم زندانی این ...نباشید آره برای بعضی ها این حالت جالبه اما اگه برای یک دفعه گل وجودتون پرپر بشه اونوقت دیگه براتون حاصل این فکرها میشه چند تا اشک چند تا اشکی که
این بار در سکوت تنهایی خود می نشینم و برای خود میگویم نه برای تو... کاش آن روزها که برای تو گفته بودم دفتر خاطراتم را به زیر پا ... مینشینم بر روی میز تنهایی خویش درست است هوا بسیار سرد است اما نمی دانم که آیا این سرما ماندنی است یا ...
با یک دنیا غم و حسرت دل از آغوش تو کندم دیگه حتی یه بارم من به عشقت دل نمی بندم به آسونی یک غصه تو از عشقم گذر کردی دلم یه گوله آتیش تو اونو شعله ور کردی میون اینهمه آدم شدم تنهاترین تنها من و اینجا رها کردی تو در این گوشه ... ببین بغضه شکستم را نمیگم دیر یا زود اگه چیزی برام مونده یه موشتی خاطره بوده واسه این عاشق ساده یه روز مثل خدا بودی نمی دونست دل ساده که خیلی بی وفا بودی با اینکه دل بریدم من شکسته بال پروازم هنوزم تویه غربت برات معنای نیازم حالا نوبت شماست برام بنویسید کلیک کنید فقط برای دل من دلشکسته |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه 1 بهمن1383ساعت 21:24  توسط رامین |
|
||
|
|
مرا از یاد نبر حتی برای ... |
|
|
سلام دوستان من شهرام یکی از دوستان رامین هستم رامین جان برای چند روزی نیستن به همین دلیل از من خواستن که به وبلاگ برسم و جواب سوالهاتون را بدم امروز قالب وبلاگی که چند روز گذشته آماده کرده بودیم را روی همین وبلاگ به اجرا گذاشتیم. و مجبور شدم طرح کنتور سایت را هم تغییر بدم. به همین دلیل کنتور از عدد حدودا 150 به صفر برگشت. خواستم بگم که اگه دیشب بودید و آمار اونطور بوده و امروز به یکباره اینطور شده تعجب نکنید. حالا من هم شروع میکنم البته این شعری که می خوام بنویسم شعری هست که رامین جان به من دادن تا تو وب درج کنم در ضمن شعر گذشته را هم من نوشته بودم.فقط خواهشی که دارم به این نوشته هایی که تویه این چند روز من میگذارم نظر بدید تا رامین نگه که تو چقدر ... دوستون دارم
به خيالم آن لحظه زيبا بودی و دلنشين ـ لبخنده ات را می ديدم ـ چه حرف هايی که نداشتم چه دلتنگی ها چه شکوه ها و شکايت ها و چه بغض های فروخورده ای در انتظار مرهمْ شانه ای... يادش به خير، پيشترها با خود عهد بسته بودم بغض ها را بگریانم در پيش ديدگانت دم مزن اما، تو که آمدی گفتی اين چه رسمی ستهمه حرف هايت شکوه و گلايه؟ چندی که گذشت. گفتی چرا سکوت... چه بگويم نازنين؟ من نه آنم که حرف ها و سخن های دلنشين داشت، و نه آن ديگری که... بگذريم... مگر نمی دانی؟ دير زمانی ست که شادی به کالبدم خدانگهدار گفته ا ست. همچون کيمياگری ديروز را به امروز و امروز را به فردا تبديل می کنم چه وحشتناک اما آیا می ماند؟... فردا همانند دیروز بود و هست نه،نه نازنين من انتظار شور و شادی از من انتظاریست عبث و بيهوده. چه بهتر که در اين سر مستی و شادمانی ات تنها باشی مرا چه به پايکوبی و قهقهه های مستانه. اما، مهر من اگر روزی دلت هوای غروب کرد و گرفت، و يا اگر روزگاری دلت را نامردمانی بی رحمانه شکستند به ياد آور به ياد آور مرا به ياد آور که بازوانم در انتظار به آغوش کشيدنت گشوده مانده اند به ياد آور شانه ای هست ـ هر چند نحيف و هر چند که خوشايندت نباشد ـ شانه ای که دير زمانی ست ترنم ضربه های گنگ شقيقه ات را به ياد نمی آورد... زيبای من همچون روزهای گذشته مرا از خاطر نبر جايی، آن گوشه های ذهنت، مرا دفن کن نه شاعرانه تر اين است که بگويم مرا به خاک بسپار اما مرا چه به شاعری؟ ! نه! منی که سخنی جز سکوت ندارم تنها اين را بدان، اميد من " سکوت من پر بود از رازهای نا گفته" سکوتم را باور کن تنها تو ای ماندگارترينم |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه 28 دی1383ساعت 23:0  توسط رامین |
|
||
|
|
اين بار خودم مي خواهم... |
|
|
آنجا که آفتاب آرزو به سرخی می گرايد و نشانه های زندگی حکم بر فراموشی ميدهد ، چاره ای نيست جز حرکت در مسير سرنوشت... روزها گذشت و درخت انتظار جز ميوه نااميدی ثمری نداشت باران شبانه نيز در تشنگی کوير غرق شد آنچه در باغچه آرزو يافت می شد عطر دروغين گل ياس بود و بس باغ در اسارت گل پاييزی است اما ديگر بهانه ای برای ماندن نيست بايد موج شد و رفت بايد برای استقبال بهار آماده شد بايد گل پاييزی را در دست سرنوشت رها کرد فراموش کردن تو ممکن نيست... اما بايد از تو گذشت... برای رسيدن به صبحی بهاری آرزوی رسيدن به تو را بايد به صندوقچه خاطرات سپرد... بازهم اين کاغذ خيس نوشته ام را ناتمام می گذارد... خداحافظ ای....
|
||
|
2
نوشته شده در شنبه 26 دی1383ساعت 23:42  توسط رامین |
|
||
|
|
خدانگهدار |
|
|
آة امروز براي من چه دلگير است. امروز دست خود را در دست روزگار گذاشتم تا باز براي من نقشة دل را.. دوست داشتم كه اصلاٌ چنين روزي وجود نداشت دوست داشتم در آن هنگام كه سر بر روي شانه هايت نهاده بودم. زمان را متوقف مي كردم دوست داشتم كه براي يك بار هم شده حتي براي يك ثانيه زمان در دست من بود. امروز توانستم تيشه بر ريشه خار ننگين وجودام … امروز توانستم خود را در كنار ريشة گل نيلو فري تو پيدا كنم نمي دانم امروز در چشمان تو به دنبال چه ميگشتم اما مي دانستم آنچه كه به دل من آرامش مي دهد در چشمان تو پنهان شده آه آري تو با سادگي هرچه تمام دست من را در دست سهم گير روزگار گذاشتي به خيالم امروز روزآازاديه توست تو كه به دنبال گذشت از من بودي تو كه بخيالم مرا راهنمايي بودي در اين جادة … نمي دانم باز پا بر اين جادةا به ظاهرزيبا … يا خود را با تنهايي وجودام سوق دهم آه آري بيش از اينها مي توان ثابت ماند آري بيش از اينها مي توان همچون نگاه مردگان خيره شد ثابت بر دود يك سيگار خيره شد بر يك فنجان خالي آه آري بيش از اينها… نمي دونم امشب چرا دل زدم به دريا دوست دارم بنويسم براي بودن يا نبودن خيلي دوست دارم نزرتون را در مورد اين جمله بدونم براي با تو بودن بايد از تو گذشت يا براي با تو بودن بايد از بودن گذشت بنظرتون كدوم جالب تر كدوم حقيقت بيش تري داره اين را فقط براي تو مينويسم پس با دقت بخون همه جا تاريك است. همه فانوسهاي دلم را خاموش كرده ام... بگذار تنها روي ماهت بر آسمان اين شبم بتابد. تاريكي از هر جا مي ريزد.... و حتي از قلمم نيز نوري نمي پاشد. ومن... نجوايم را بر ديواره هاي دل تاريكم حك مي كنم
تا وقتي دلم از طلوعت روشن شد خوددريابي حكايتي را كه در نبودت نگاشته شد... سكوت در همه جا مي پيچد... و حتي زخمه هاي آهنگم نيزديگر به سازم نمی چرگد. و من... زخمه بر دلم مي زنم... شايد به قلب شکفته ام رحم نمايی. تا ديگر انتظارت را نكشم. و تا كشتي عشقم، ساحل نشين وصلت شود ... رامين |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه 22 دی1383ساعت 7:35  توسط رامین |
|
||













