|
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرما...
|
سلام
نمی دونم چی بگم آخه عیدی برای من وجود نداره اصلاٌ عید چه معنایی داره
اصلاٌشادی چه معنایی داره...
اما با این حال من هم به نوبه خودم عید باستان رو به همه شما دوست های عزیزم تبریک میگم
و براتون سالی پر برکت و پر از شادی آرزو دارم.
میلادت مبارک ۸۴...
سال ۸۳ هم تموم شد...چه زود گذشت...چه قشنگ و چه زشت گذشت...چه زيبايی ها داشت و چه زشتی ها...چه شيرينی ها و چه تلخی ها... .ولی کجا رفت؟به ۸۴ چه چيزهايی ياد داد؟؟؟چه حرفهايی به گوشش گفت؟چه نصيحتهايی بهش کرد؟؟؟گفت مواظب آدما باش..گفت از آدما انتظار نداشته باش...براشون خوبی کنی قدرت رو نميدونن...براشون بدی نکن ولی انتظار بدی داشته باش...اين آدما دلشون سنگ شده...اين آدما محبت يادشون رفته...اين آدما ديگه عشق رو نمی فهمن...اين آدما...سيری ندارن...اين آدما هميشه قدر نشناسن... .
سال ۸۴،ميلادت مبارک... .با ما خوب باش و خوب طی کن.ما قدر خوبی هات رو نميدونيم...تو که بدی نداری...تو تازه به دنيا اومدی.چه می فهمی بدی چيه؟چه می فهمی دل شيکستن چيه...ماييم که به تو اين چيزها رو ياد ميديم.تو زيبا اومدی...با قشنگ ترين حالت که ميشه...با بهار... .تو با خوبی شروع کردی ولی فکر نکردی که آدما همشون خوب نيستن...تو مهربونی...زيبا ميای با ارمغان طبيعت...ولی از ما بدی ياد ميگيری...تازه می فهمی که هميشه هم نبايد خوبی کرد...می فهمی که ما آدما لايق خوبی نيستيم... .اونوقت غصه ميخوری و پير ميشی...می فهمی که بهار برای ما خيلی زياده...بعد از غصه داغ ميشی و تابستون رو مياری...بعد ديگه نمی تونی تحمل کنی...بعد هم يواش يواش پير ميشی و اشک ميريزی...اشکت همه جا رو ميگيره...همه طبيعت سبز رو ميگيری و بهش ميگی که اين آدما لياقت خوبی و سبزی رو ندارن...پس از غصه زياد مريض ميشی و يواش يواش ميری که از دنيا بری و مرگ به سراغت مياددد....
.ولی برای بچه بعديت با برفهات آب رو کنار ميذاری که وقتی ميخواد به دنيا بياد..زيبا بياد و بتونه مثل تو دوباره سبز باشه تا شايد اون موقع آدما خوب شده باشن... .آدمها نمی فهمن که اين برفها اشکهای يخ زده توست و تازه خوشحال ميشن و شاد از برف ...حتی به بچه خودت هم نصيحت ميکنی و ميگی که دنيا چه جورياست...ولی بچه تو اينقدر پاک و معصومه که گوشش به اين حرفها بدهکار نيست و فقط همه چيز رو تو خوبی و سبزی می بينه...و دوباره... .ولی اون موقع ديگه نيستی که ببينی...پس اين فرزند مهربونته که غصه ميخوره و تک و تنها... .
ولی خوب زياد هم از حرفهای من ناراحت نشو...شايد که آدما خوب شدن..آخه اين آدما دلشون ميخواد که خوب بشن...از خدا هميشه موقع تولد تو يا بچه هات کمک ميگيرن و دعا می کنن...ولی خوب چه ميشه کرد که آدمن و آدمها... .
کمکمون کن تا مثل تو خوب باشيم... .
من را فراموش نکنید حتماٌ نظر بدید (روی این شعر آبی کلیک کن)
من که می دونم من که خوب می دونم یه روزی از این روزها یه روزی از این روزایی که تو دلم پر از غم عمرم به آخر می رسه
آره خوب می دونم که نوبت خاموشی چراغ عمره من خیلی سهل و آسان می رسه.
من که می دونم که تا سرگرم عشق و بزم و مستی ام ...
مرگ ویرونگر چه بی رحمانه مثل تو شتابان می رسه
پس چرا پس چرا عاشق نباشم پس چرا عاشق نباشم
من که می دونم به این دنیای به ظاهر زیبا من که می دونم به قفس این دنیا هیچ اعتباری نیست
بین من و مرگ ویرونگر قول و قراری نیست
من که می دونم یه روزی از این رزوها که گم شدم تو فکر تو من که می دونم یه روزی از این روزها که خودم و تازه ... اجل نا خوانده و بیدادگر
سرزده میادو من و با خودش می بره راه فراری نیست نیست نیست....
پس چرا عاشق نباشم پس چراااااااااااااا...؟؟!!!!!
اون روزها ما دلی داشتیم واسه بردن جونی داشتیم واسه مردن کسی بودیم کاری داشتیم پاییز و بهاری داشتیم تو سرا ما سری داشتیم عشقیو دلبری داشتیم

با ورم نميشه دستات تويه دست من نباشه
رو درو ديوار خونه گرد تنهايي مونده باشهتو هموني كه ميگفتي تو دنيا هيچكي مثل من پيدا نميشه
تو هموني كه ميگفتي قلبم ماله تو باشه واسه هميشهباورم نميشه كه چشمات بره ماله ديگرون شه
با غريبه آشنا باشه با غريبه مهربون شه