تبليغاتX
اندوه تنهایی من
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرما...

سلام دوستان معذرت ميخوام كه ديگه كمتر آپلود ميكنم از همه شما دوستان عزيزم ممنونم كه هر موقعه

onميشيد يه سر به كلبه تنهايي من مي زنيد.

امروز داشتم باخودم فكر مي كردم كه اگه اشتباهات وجود نداشتن ميشود خيلي آسوده تر زندگي كرد. بعضي ها اعتقاد دارن كه همين اشتباهات زندگي را زيباتر ميكنه. بعضي ها به اين اعتقاد دارن كه باعث كسب تجربه ميشه. بعضي ها معتقد هستند كه زندگي را از بين مي بره.

آره منم همين را ميگم خيلي از اشتباهات غير قابل بخشش حتي اگه اون اشتباه لفظي باشه. مثل اشتباهي كه باعث اين اتفاق شد:

تو هم رفتی...امروز ديگه مطمئن شدم که تو هم منو با خودم گذاشتی و گفتی بدرود...داشتم به تو و پاهات که آروم آروم روی سنگ فرش خيابون قدم می گذاشتند و دور می شدند نگاه می کردم...اصلا باورم نميشد که اين تويی...يعنی توهم از من بريدی و حاضر به ترک کردن من شدی و رفتی؟!!!لحظه و لحظه کوچکتر ميشدی...ولی مصيبت رفتنت برای من بزرگ تر می شد...تا اينکه به خودم اومدم و بدنم رو ديدم که از ترس تنهايی به خودش ميلرزيد...نفسهام تند شده بود...بغض گلوم رو ميفشرد...دست خودم نبود...دو قطره اشک از دو ديده ناباور من سر خوردن و صورتم رو نوازش کردن و به روی زمين افتادند...اشکها آنقدر زياد شدند که ديگه چيزی رو درست نمی ديدم...همون لحظه بود که برگشتی و برای بار آخر من رو نگاه کردی...ولی من نتونستم چهره ات رو ببينم به جای من اشکهای من تو رو ديدند و برای تو دست تکون دادند...سرم رو پايين گرفتم...ديدم زير پام خيس شده...وقتی برگشتم و رفتم،برگشتم يک نگاه به عقب انداختم ديدم جای پاهام روی زمين خيس از گريه نمايان شده بود...ياد لحظه ای افتادم که با هم زير بارون ايستاده بودم و حرف ميزدیم،بعد که رفتيم جای دو تا پا روبروی هم روی زمين خيس نمايان شده بود...آه که اين بار يک جای پا بود و جلوش هم خالی بود...آخه اون پای ديگه رفته بود...اينبار خيسی زمين از بارون نبود از نبود او پای دومی بود...اون که رفته بود و به من گفته بود بدرود ای...

مثل برگی خشک و تنها روی شاخه موندم اينجا می ترسم...

توی چنگ وحشی باد برم از خاطر و از ياد بپوسم...

تو شتاب لحظه ها من با خودم يکه و تنها می دونم... 

تو سراب اين افق تا سفر نهايت اينجا می مونم...

مثل يه غروب تنها که ميشينه پشت ابراااااااااااا

يه سکوت بی پناهم............

توی اين بيهودگی ها لحظه هارو ميشمارم...

انتظار هر نگاهم...

نظر یادتون نره روی این نوشته آبی زیر کلیک کن ...!!

+ نوشته شده در  شنبه 20 فروردین1384ساعت 12:20  توسط رامین  |