|
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرما...
|
من که می دونم من که خوب می دونم یه روزی از این روزها یه روزی از این روزایی که تو دلم پر از غم عمرم به آخر می رسه
آره خوب می دونم که نوبت خاموشی چراغ عمره من خیلی سهل و آسان می رسه.
من که می دونم که تا سرگرم عشق و بزم و مستی ام ...
مرگ ویرونگر چه بی رحمانه مثل تو شتابان می رسه
پس چرا پس چرا عاشق نباشم پس چرا عاشق نباشم
من که می دونم به این دنیای به ظاهر زیبا من که می دونم به قفس این دنیا هیچ اعتباری نیست
بین من و مرگ ویرونگر قول و قراری نیست
من که می دونم یه روزی از این رزوها که گم شدم تو فکر تو من که می دونم یه روزی از این روزها که خودم و تازه ... اجل نا خوانده و بیدادگر
سرزده میادو من و با خودش می بره راه فراری نیست نیست نیست....
پس چرا عاشق نباشم پس چراااااااااااااا...؟؟!!!!!
اون روزها ما دلی داشتیم واسه بردن جونی داشتیم واسه مردن کسی بودیم کاری داشتیم پاییز و بهاری داشتیم تو سرا ما سری داشتیم عشقیو دلبری داشتیم

با ورم نميشه دستات تويه دست من نباشه
رو درو ديوار خونه گرد تنهايي مونده باشهتو هموني كه ميگفتي تو دنيا هيچكي مثل من پيدا نميشه
تو هموني كه ميگفتي قلبم ماله تو باشه واسه هميشهباورم نميشه كه چشمات بره ماله ديگرون شه
با غريبه آشنا باشه با غريبه مهربون شه