تبليغاتX
اندوه تنهایی من - خدانگهدار
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرما...

آة  امروز براي من چه دلگير است. امروز دست خود را در دست روزگار گذاشتم تا باز براي من نقشة دل را..

دوست داشتم كه اصلاٌ چنين روزي وجود نداشت دوست داشتم در آن هنگام كه سر بر روي شانه هايت نهاده بودم. زمان را متوقف مي كردم دوست داشتم كه براي يك بار هم شده حتي براي  يك ثانيه زمان در دست من بود.

امروز توانستم تيشه بر ريشه خار ننگين  وجودام …

امروز توانستم خود را در كنار ريشة گل نيلو فري تو پيدا كنم 

نمي دانم امروز در چشمان تو به دنبال چه ميگشتم اما مي دانستم آنچه كه به دل من آرامش مي دهد در چشمان تو پنهان شده

آه آري تو با سادگي هرچه تمام دست من را در دست سهم گير روزگار گذاشتي

به خيالم امروز روزآازاديه توست تو كه به دنبال گذشت از من بودي تو كه بخيالم مرا راهنمايي بودي در اين جادة …

نمي دانم باز پا بر اين جادةا به ظاهرزيبا … يا خود را  با تنهايي وجودام سوق دهم

آه آري بيش از اينها مي توان ثابت ماند  آري بيش از اينها مي توان همچون نگاه مردگان خيره شد ثابت بر دود يك سيگار خيره شد بر يك فنجان خالي آه آري بيش از اينها…

نمي دونم امشب چرا دل زدم به دريا دوست دارم بنويسم براي بودن يا نبودن

خيلي دوست دارم نزرتون را در مورد اين جمله بدونم

براي با تو بودن بايد از تو گذشت

يا

براي با تو بودن بايد از بودن گذشت

بنظرتون كدوم جالب تر كدوم حقيقت بيش تري داره

اين را فقط براي تو مينويسم پس با دقت بخون

همه جا تاريك  است.

همه فانوسهاي دلم را خاموش كرده ام...

بگذار تنها روي ماهت بر آسمان اين شبم بتابد.

تاريكي از هر جا مي ريزد....

و حتي از قلمم نيز نوري نمي پاشد.

ومن...

نجوايم را بر ديواره هاي دل تاريكم حك مي كنم

تا وقتي دلم از طلوعت روشن شد خوددريابي حكايتي را كه در نبودت نگاشته شد...

سكوت در همه جا مي پيچد...

و حتي زخمه هاي آهنگم نيزديگر به سازم نمی چرگد.

و من...

زخمه بر دلم مي زنم...

شايد به قلب شکفته ام رحم نمايی.

تا ديگر انتظارت را نكشم.

و تا كشتي عشقم، ساحل نشين وصلت شود ...

رامين

كاشكي هميشگي بودي

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 دی1383ساعت 7:35  توسط رامین  |