تبليغاتX
اندوه تنهایی من - مرا از یاد نبر حتی برای ...
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرما...

سلام دوستان من شهرام یکی از دوستان رامین هستم

رامین جان برای چند روزی نیستن به همین دلیل از من خواستن که به وبلاگ برسم و جواب سوالهاتون را بدم

امروز قالب وبلاگی که چند روز گذشته آماده کرده بودیم را روی همین وبلاگ به اجرا گذاشتیم. و مجبور شدم طرح کنتور سایت را هم تغییر بدم. به همین دلیل کنتور از عدد حدودا 150 به صفر برگشت. خواستم بگم که اگه دیشب بودید و آمار اونطور بوده و امروز به یکباره اینطور شده تعجب نکنید.

حالا من هم شروع میکنم البته این شعری که می خوام بنویسم شعری هست که رامین جان به من دادن تا تو وب درج کنم در ضمن شعر گذشته را هم من نوشته بودم.فقط خواهشی که دارم به این نوشته هایی که تویه این چند روز من میگذارم نظر بدید تا رامین نگه که تو چقدر ...

دوستون دارم

دلم تنگ شده اما ...

صبر را که به زمانه ديدم روزها گذشتند و رفتند اما، تو آمدی...

به خيالم آن لحظه زيبا بودی و دلنشين ـ لبخنده ات را می ديدم ـ چه حرف هايی که نداشتم

چه دلتنگی ها چه شکوه ها و شکايت ها و چه بغض های فروخورده ای در انتظار مرهمْ شانه ای...

يادش به خير، پيشترها با خود عهد بسته بودم بغض ها را بگریانم در پيش ديدگانت

دم مزن اما، تو که آمدی گفتی اين چه رسمی ست

همه حرف هايت شکوه و گلايه؟ چندی که گذشت. گفتی چرا سکوت...

چه بگويم نازنين؟ من نه آنم که حرف ها و سخن های دلنشين داشت، و نه آن ديگری که...

بگذريم... مگر نمی دانی؟ دير زمانی ست که شادی به کالبدم خدانگهدار گفته ا ست.

همچون کيمياگری ديروز را به امروز و امروز را به فردا تبديل می کنم

چه وحشتناک اما آیا می ماند؟... فردا همانند دیروز بود و هست

نه،نه نازنين من انتظار شور و شادی از من انتظاریست عبث و بيهوده.

چه بهتر که در اين سر مستی و شادمانی ات تنها باشی مرا چه به پايکوبی و قهقهه های مستانه.

اما، مهر من اگر روزی دلت هوای غروب کرد و گرفت،

و يا اگر روزگاری دلت را نامردمانی بی رحمانه شکستند به ياد آور به ياد آور مرا

به ياد آور که بازوانم در انتظار به آغوش کشيدنت گشوده مانده اند

به ياد آور شانه ای هست ـ هر چند نحيف و هر چند که خوشايندت نباشد ـ

شانه ای که دير زمانی ست ترنم ضربه های گنگ شقيقه ات را به ياد نمی آورد...

زيبای من همچون روزهای گذشته مرا از خاطر نبر جايی، آن گوشه های ذهنت، مرا دفن کن

نه شاعرانه تر اين است که بگويم مرا به خاک بسپار اما مرا چه به شاعری؟ ! نه!

منی که سخنی جز سکوت ندارم تنها اين را بدان، اميد من " سکوت من پر بود از رازهای نا گفته"

سکوتم را باور کن تنها تو ای ماندگارترينم

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 دی1383ساعت 23:0  توسط رامین  |